X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

پدرش خونه رو زد به نام مادرش و مادرشم رضایت داد اونم رفت زن گرفت و بعد عشقم مادرشو برد شهرشون رسوند وخودش اومد چون زن باباش مال شهرمابود اونم همیشه با پدرش و زن باباش میومد خونمون و بهم نامه میدادیم میمردیم واسه نگاهاش .هم.چندوقتی گذشت بازهم پدرش خاستگاری کرد و پدرم گفت نه.درست من روبه روی شهرام بودم پدرم بود پدرش بود مادرش مادرم همه بودند تا اینکه پدرم باز جواب رد داد اینبار سومین بار بود که میومدن خاستگاری.ولی بازهم پدرم گفت نه دخترم عروس عموشه.تااینوگفت عشقم جلوی همه سرشو گذاشت رو پاهاش ومتل بچه ها گریه میکردمنم دیونه شدم من هم گریه کردم اون شب همه فهمیدن چقد همدیگه رو میخواهیم عشقم بلند شد رفت بیرون چندلحظه بعد منم به یک بهانه رفتم بیرون دیدم جلوی خونه نشسته داره گریه میکنه بهش گفتم اگه دوستم داری منتظرم بمون.اونم گفت من تورو خیلی دوست دارم و زود برگشتم توخونه که کسی مشکوک نشه هدفم ازاینکارفقط اروم کردنش بود بااینکه خودم حالم ازاون بدتربود ولی نمیتونستم ناراحتیشو ببینم چنددقه بعد اونم اومد توخونه چشماش قرمز بود روبه روش نشستم فقط نگاش کردم .اونم نگام کرد چه عشقی بود .بعد اخرشب اونا رفتند.من خیلی زود دلتنگش میشدم میمردم واسش اون بدتر از من وعاشقتربود.یکسال از عشقمون گذشت اونم هی میومد و میرفت دیگه منم۱۴سالم شده بود.خانواده ام میدیدن که دست بردار نیست بهش گفتند برو سربازی تموم که کردی بیا عقدکن.اونم بیچاره دفترچه پست کرد و اموزشی افتاد کرمان همیشه ازپادگان زنگ میزد به گوشی خونه بامامانم حرف میزد بیشتر وقتا من گوشیو برمیداشتم میگفت گوشیو بده مامانت بامن حرف نمیزد ولی بنظرم فقط زنگ میزد صدای منوبشنوه چون میدونست من گوشیوبرمیدارم منم خجالتم میشد باهاش حرف بزنم گوشیو میدادم مادرم.اونم خجالتی بود .دیگه.خودشو داماد مادرم میدونست وهمیشه بهش زنگ میزد.تااینکه یه نفر بهش رسونده که اینا دارن تو رو سرکاری میدن بهت گفتن بروسربازی اینا هیچوقت دخترشون رو به تونمیدن اونم از سربازی فرارمیکنه اومد گفت بهم اینجوری گفتن منم فرارکردم دیگه نمیرم سرباز فراری شد.بازهم هی میومد.ومن لحظه شماری میکردم واسه دیدنش.یه روز که خونه خواهرم بود وخواهرم اومد خونه.ما کارداشت به من گفت بچه ام خونه تنها توگهواره است برو بیداربشه گریه میکنه کسی نیست رفتم اونجا میدونستم عشقم چندروزه خونه خواهرمه چون از فامیلای نزدیک شوهرخواهرمه رفتم تو اتاق بچه رو برداشتم اون تواتاق اونوری بود ولی منودید سریع یه عکس ازتو جیبش دراورد بهم داد.منم گرفتمش چقدخوشحال شدم.اون عکس هم ازپیشم گم شد ومادرم عکس رو دیده بود فکرکرده ازپیش خودش افتاده ازش پرسیده اونم چون میدونسته از پیش من افتاده به مامانم گفته بله عکس از پیش خودم گم شده مامانم عکس رو بهش داده بود.بعد یه روز برام یه عطرگرفته بود خواهرم عطر رودید ولی نمیدونست مال.کیه.به هرحال.این روزا گذشت.و من سابقه سنگ کلوه داشتم یه روز که عشقم خونمون بود درد کلوه شدیدی گرفتم.از درد به خودم می پیچیدم عشقم صدامو می شنید داد میزدم گریه میکردم.تااینکه مادرم و داداشم منو بردن بیمارستان عشقم باموتور دنبالمون کرده بعد نفهمیده کدوم بیمارستان منو بردند برمیگرده و برگشتنی بس ناراحت بوده تصادف میکنه و کلی زخمی میشه منو که ازبیمارستان مرخص کردن اومدیم خونه دیدم عشقم اومد زخمی بمیرم براش کلی نگاهم کرد منم دیوانه.وار جون میدادم براش . تصادف کرده بود پیرهنش پاره شده بود داداشم داد گفت من بدوزمش باعشق دوختمش .دیگه گذشت و عشقم گیرداده بود که بزارین عقدش کنم وخانواده ام قبول نمیکردن تااینکه رفت کارکنه وبیاد عقدم کنه 
برچسب ها : دفعات بازدید : 20
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com