X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



یاامام رضا
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

یاامام رضا

سلام بچه ها من رسیدم مشهد ولی متاسفانه هنوز نتونستم دست به ضریح امام برسونم خیلی شلوغه تا الان اونجا بودم الان هم اومدم خونه یه خونه گرفتم یه دوست هم برای خودم پیداکردم دخترخوبی هست بعدازظهر بازهم میرم .حرم .خب بچه ها الان دیگه داستان زندگیمو میگم فقط میگم که بدونید یک انسان میتونه چه همه سختی ها رو تحمل کنه یکی متل من.ولی ناشکر نیستم.من خداروشکر وضع مالی شوهرم بدنیست. اوایل زندگیمون شوهرم فقط یک دانشجو اس وپاس بود ولی الان وضعش خیلی خوبه.من اون روزا خیلی سختی کشیدم ۴سال هیچی نداشت من حامله بودم حتی چیزهایی که دلم میخواست پول نداشت برام بگیره مادرشوهرم بهمون کمک نمیکرد اونا اون موقع داشتن یک تک هزارتومنی هم بهمون ندادند و رفت برای پسر دومش ماشین خرید ماشینش هم ازدستش رفت چون دلموشکست من اون زمان سنم کم بود حامله هم بودم حتی عرضه نمیکردن برای من چیزی بگیرن بیارن اینقد دلم میموند شوهرمم دانشگاه بود هرچی داشت پول ترم دانشگاه میشد من چندتکه طلاهام دادم برای دانشگاهش اون موقع طلا داشتم چون هم مادرم برام گرفته بود وهم وام ازدواج رو که۴ملیون بود طلا گرفتیم. ۵ملیون طلا اون موقع زیاد بود همه.رو برای دانشگاه دادیم وضعمون بد بود یه روز که بامادرم رفته بودم سنوگرافی برگشتن رفتم خونه مادرشوهرم برای۳تادخترش لباس گرفته بود عرضه نکرده بود یکی واس من بگیره یا پولی چیزی بهم بده مادرم بیچاره کمکمون میکرد حتی کرایه دانشگاه شوهرم رو میداد.تااینکه بچه به دنیا اومد مادر شوهرم پیشم نیومد بعد از۷روز اومد.زودهم رفت گفت اومدم نوه ام ببینم..تااینکه دانشگاه شوهرم تموم شد رفت سرکار. حقوقش کم بود ولی برای مازیاد بود.وقتی دیدن شوهرم حقوق میگیره مادرش همیشه زنگ میزد که پول برای اون خواهرت بریز دانشگاهه برای اون یکی بریز فلانه .منم دخالت نمیکردم.ولی یاد اون روزا که عرضه نداشتن یک کیلو پرتقال برامم بیارن داشت خفه ام میکرد..کم کم ازحقوقش هرچندکم بود وباید همیشه هم بحساب خواهراش میریخت وسایل خونه.روگرفتیم. .و ازاون شهر رفتیم ولی مادرشوهرم دست بردار نبود دوتا دخترش روفرستاد پیش ما اونجا برن دانشگاه دیگه کلافه شده بودم ادم میخواد توخونه اش ارامش داشته باشه لی من ارامش نداشتم.خدایا بازم شکرت.پول دانشگاه خرج همه چیز گردن شوهر بدبختم بود منم هیچی نمیگفتم ولی اون روزا روهم نتونستم ازیادببرم.تااینکه دوباره اومدیم شهرخودمون اونا هم باهامون اومدند برادرش دعوا کرد بایک نفرخلاصه نمیخوام با جزییات بگم.دعوا طولانی شد  دیه خواستن گفتن توباید بدی شوهر بدبختم جور کرد داد اینجا هم اومدیم دیگه بدتر.مادرشوهرم.خواهرشوهرام همه هرروز خونمون بودند برادرشوهرم که ازجاش بلند نمیشد وقتی هم که میرفتن زنگ میزدن به شوهرم پول برامون بفرست دیگه کلافه شده بودم اصلا غر هم نمیزدم میگفتم چکارکنم خودشون باید فکرکنن.ولی ارامش نداشتم شبا تانصف شب بچه.هام بیداربودند خونه شلوغ بود صبا هم باید ساعت ۷بیدارمیشدم شوهرمو صبحانه بدم بعد هم نوبت ناهار و شام اونم واسه۱۰نفر.هرروز هم بجزو این خانواده شوهرم که خونه.من رو کردن پاتوق مهمون هم میومد دایی هاش خاله هاش هنوزم که هنوزه این وضع ادامه داره هرکسی از فامیلای من میاد خونمون بهم میگن توچطور تحمل میکنی چی بگم برم باشوهرم دعواکنم بگم خانوادت بگو برن اونوقت برام حرف دربیارن نه نمیتونم ولی فقط میتونم بگم هیچکس متل من بدبخت نیست من یک خانواده ۴نفری هستیم ولی درعوض هرروز توخونمون۱۰نفرهست میخورن میپاشن من باید تمیزکنم حتی کمکم نمیدن برادرشوهرم لباساشو میندازه توحمام مجبورمیشم بشورمشون اونم هرروز. کدوم عروس میاد اینکارو بکنه.کدوم عروس اینقد تحمل میکنه.ای خدا شوهرم چندوقت پیش گفت بیا ازاین شهر بریم توخسته شدی.منم ازخدامه مادرشوهرم که شنیده بود بهم گفت پسرمو ازم دور نکن.اگرهم رفتین اون۳تا بچه ام رو باخودتون ببرین من خودمم هر هفته میام خونتون دیگه بیخیال شهر دیگه ای شدم چون من هرجابرم اینا ولکن نییستن فقط بخاطراینکه بیان بکنن بخورن تیغ بزنن.خب منم بخدا راضی ام اصلا هرچی داره بهشون بده ولی من رو توخونه خودم راحت بزارن بشینن توخونه خودشون من خودم هرماه پول بحسابشون میریزم ولی اینحوری ارامش من روگرفتن هرکسی میخواد توزندگیش ارامش داشته باشه من بااین اوضاع دارم روانی میشم. به شوهرم گفتم توشهر مادرم برام خونه درست کن دقیق کنارخونه پدرم بهم زمین دادن.شوهرم رفت خونه ساخت بریم اونجا.ولی مادرشوهرم تا فهمید اوضاع اینجوریه به شوهرم گفت کنارخونتون برای منم دوتا اتاق درست کن منم میام اونجا با بچه هام خدایا شکرت چکارکنم این ها بماند برادرشوهرم که صاحب اختیار شده ماشین رو بدون اجازه برمیداره میره شوهرم باید با اژانس بره سرکار.حتی کارت عابر شوهرم دست اونه .نمیرارن پس اندازی داشته باشیم. تازه مادرشوهرم میگفت پسرم ازدواج کنه خونه نداره میاد باشما زندگی میکنه همینم کم مونده با جاری تویه خونه باشم خدایا بهم صبربده خدایا تورو بحق فاطمه زهرا تورو به حق این روزهای مبارک اینارو اونقد بده که دست از سرما بردارن خدایا ارامش میخوام  خدا خودت میدونی بخاطر تو سکوت کردم خداشاهده باهیچکس ازاین موضوع نگفتم حتی به مادرم. اصلا ازخانواده شوهرم بد نمیگم این همه بسرم میدن ازغیبت خوشم نمیاد مادرم بعضی وقتا که میاد بهم سربزنه این وضع رو می بینه ناراحت میشه میگه به شوهرت بگو اینا رو حالی کنه تاکی میان سربار تو باشن.من درعوض مادرم رو دعوا میکنم ومیگم خانواده اش هستن وظیفشه که بهشون بده حتی اگر خونه.رو جلو بگیرن حق دارند جلوی مادرم طرف داریشون رو میکنم عادت ندارم از سختی هام به کسی بگم یا غیبت بکنم اگر اینجا نوشتم فقط بخاطراینکه دلم پره شاید یه روز همه چیز رو اینجا حذف کنم
برچسب ها : دفعات بازدید : 6
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/7 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com