به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

دلتنگش شدم

عروسی تموم شد و روزها میگذشت.۵ماه بعداز عروسیم بود یه روز که گوشی داداشم دستم بود یه دفه اسم عشقمو دیدم شمارشوبرداشتم بلافاصله با گوشی خودم براش اس دادم اول نشناخت معرفی کردم کلی خوشحال شد و ذوق زده خیلی هم گله کرد بهش گفتم که چی شده و چی به من گذشته اونم گفت رفتم شهرمون توی گرما کارگری کارمیکردم که بیام عقدت کنم.وقتی بهم خبراوردن که داری ازدواج میکنی باورنکردم اومدم دیدم حقیقته دیگه نتونستم بیام خونتون.گفت شب عروسیت تا صبح اشک میریختم من که حالم ازاون بدتربود.به هرحال باز خوشحال بودیم چندوقت گذشت من حامله شدم با عشقمم رابطه پیامکی داشتم.بچه به دنیا اومد پسربود. عشقم بهم گفت من بدون تو نمیتونم طلاق بگیر بیا مال خودم شو منم که ارزوم بود .بچه.ام دیگه یکسالش شده بود.بخاطرعشقم ازم خواست بخاطر دل خودم اومدم خونه بابام دیگه باشوهرم نرفتم و بدون دلیل گفتم طلاق میخوام اونم دوستم داشت گفت بمیرم طلاق نمیدم.خیلی سختی کشیدم محکم واستادم پای طلاق میرفتم دادگاه ومیومدم.بچه ام پیش خودم بود اونم سختی میکشید باخودم میگفتم این سختی ها می ارزه به یک لحظه با عشقم باشم.اونم هی میگفت زودتر ط بگیر دیگه طاقت دوریت ندارم منم نداشتم تاکه شوهرم دیگه خسته شده بود بهم گفت بیا یه جلسه دیگه توافقی ازهم جدابشیم من ازخوشحالی بال دراوردم بهش گفتم اونم خوشحال شد که دیگه مال من میشه چندروزی گذشت برام اس داد که دیگه نمیخوامت یعنی چی من براش زنگ زدم دلیل خواستم گفت بهت بی احساسم و عاشق یکی دیگه شدم برو طلاق رو هم کنسل کن برو دنبال زندگیت خدای من یعنییییی چیییییی من دوسال این همه سختی کشیدم بارها سرکوفتم دادن خانواده ام داداشم من روحتی.چندین بار زد که برم اشتی.کنم باشوهرم من بخاطر تووو باش میرم دلم شکست خورد شد ولی دلم پیشش بود دل کندن راحت نبود یکی دوماه موندم.که نظرش عوض بشه نه حرفش همون بودشوهرم که.میخواست برگردم پیشش منم بادل خون رفتم ازخداکمک خواستم ازذهنم پاک بشه اون روزا فقط یه نفرمیدونه چی بمن.گذشت اونم خداااا بس شاهد گریه هام زجر کشیدنام اگه یه روز براش اس نمیدادم میمردم اینبار چندماه.خبری نداشتم حرفاش هرروز توگوشم می پیچید. من مردم یبار دیگه متولد شدم خدا دوباره بهم عمر داد من یچیزی میگم شما میخونین ولی نمیدونین چی به من گذشت الانم که دارم مینویسم یاد اون روزا و زجر کشیدنام میفتم دارم له میشم شاید حقم بود نباید بهش اعتماد.میکردم نباید بخاطراون بچه کوچکم.رو اسیرمیکردم خدایا بازم حقم نبود قتل که.نکرده بودم
برچسب ها : دفعات بازدید : 19
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com