X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



دارم.میرم.زیارت
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

دارم.میرم.زیارت

الان.که دارم مینویسم توراه مشهدم دارم میرم پابوس امام میخوام تا اونجا.که.میرسم داستانمو کامل گفته باشم قبلا واضح نبود داستان من ازپایین خونده میشه روبه بالا قسمت های اول پایینه کسایی که خواستین داستانمو.کامل بدونین ازپایین بخونین بیایین بالا. اومدم خونه شوهرم باهاش زندگی کردم دنیام جهنم شده بود خدایا چراعشقم بامن اینجورکرد چرا بعدازاینهمه سختی که کشیدم گفت برو .مرگم رو ازخدامیخواستم.بعداز چندین ماه ازش سراغ نگرفتم تا اینکه بازهم حامله شدم یعنی این بچه دومی رو خودم خواستم تصمیم گرفتم که حامله بشم گفتم شاید اینجوری زندگیم دوامش بهتر بشه شاید بخاطر بچه هام بتونم زندگی کنم بعد یه روز اس دادم براش ابراز پشیمونی میکرد ومیگفت غلط کردم میگفت خاله ام که میخواسته من دخترشو بگیرم برام جادو کرده و منو ازت دلسرد کرده منو چیز خور کردن دست خودم نبوده اون حرفا رو بهت گفتم بعد پشیمون شدم نه اینطور نبود من ۲ماه موندم ولی بازبهم گفت برو بعد ازدوماه رفتم.فقط بهونه میاورد.عشقی که ازبچگی بوجود اومده عشقی که توی نگاهمون خلاصه میشد یعنی با جادو خراب شد نه هیچکی نمیتونه یک عشق رو بهم بزنه مگراینکه خودت بخوای.کاری که بامن کرد هیچکس دلش نمیومد با دشمنش انجام بده گله کردم خیلی گله کردم و بازهم بهم گفت طلاق بگیر اینبار حامله بودم وفکر اون روزا روکردم که اون بچه ام بخاطر عشق من چه سختی.ها کشید اینبار دوتا رو باید زجر میدادم من درسته عاشقم ولی یک مادرهم هستم عاشق بچه هامم هستم ولی اون رو بیشتراز بچه ام خواستم وبراش هرکاری کردم حتی به قیمت توسری خوردن بچه ام که خودم هیچ بماند خدا میداند چیا بمن گذشت.دیگه حسی نداشتم دیگه نتونستم چطور اعتماد میکردم به کی اعتماد میکردم به کسی.که تا ابروی خودم وخانواده ام پیش رفتم هنوز که هنوزه مردم حرف بدم میگن هنوز سرکوفتم میدن فقط باخدا رازمو میگفتم رابطه پیامکی داشتیم تاسال۱۳۹۴ بهش گفتم برو ازدواج کن گفت به جز توب کسی حسی ندارم بعد یه روزی بهم گفت حالا که اصرارمیکنی من میرم یجا خاستگاری من یه دوست داشتم اسمش پری بود ازدواج کرد ازشوهرش جدا شد بهش گفتم برو باهاش ازدواج کن.اون دختر دوست من همین پری همون کسی بود که توی قسمت اول داستانم گفتم که عشقم قبل از اشناشدن بامن به خاستگاریش رفته بود بخاطراینکه نشون کرده پسرعموش بود بهش جواب رد دادن والان دیگه پری ازدواج کرده بود و ازشوهرشم جداشده بود عشقم رفت خاستگاری وعقدش کرد بازهم قسمتش همون شد همون کسی قبل ازمن خاستگاریش کرد تاشب عروسیش اس نداد اون روز اس داد گفت امشب عروسیمه.منم خیلی اون شب زجر کشید چندتا دونه قرص الپرازلام خوردم که بخوابم و اون شب رو تحمل.کنم من خوشبختیشو میخواستم ولی عروسی عشقم بود عروسی ارزوم بود قرص خوردم وخوابیدم تاچندروز براش اس ندادم بعد که دادم بهم گفت من دوستش ندارم بخاطرتوباهاش ازدواج کردم چون توگفتی توروخدا طلاق بگیر بیا زن دومم شو من دلم فقط توررمیخواد دیگه نمیشد دیگه راحی.نبود تاهمین چند ماه پیش باهم رابطه پیامکی داشتیم ولی متل قبل نبود جوابمو خوب نمیداد میگفتم چرا جوابم نمیدی میگفت شارژ ندارم اول زندگیش بود حق داشت وضع مالیش بد بود.من براش شارژ میفرستادم که بتونه.جوابمو بده ولی بازهم.جوابمونمیداد دیگه یقین پیداکردم که شارژ ندارم بهونه است اون میخواد ازشرم خلاص شه شاید ازم خسته شده یه روز که خیلی اعصبی شدم بعش گفتم باش دیگه اس نمیدم شارژایی هم که فرستادم صدقه بوده.اونم بخاطرهمین حرفم کلی فحش به خودم وپدرم داد و شارژمم پس داد اینبار دیگه مطمعن شدم شارژ بهونه بوده.دیگه دلم شکست بهم فحش داد تصمیم گرفتم دل نوشته هامو اینجا بنویسم شاید یه روزی بیاد و اینجا رو بخونه وقتی که من دیگه نیستم این تمام داستانم نبود این خلاصه اش بود اینکه چقدر باهام دعوا.میکرد اینکه بخاطر دعواهاش چندین بار قرص خوردم و تالب گور رفتم اینا بماند...
برچسب ها : دفعات بازدید : 3
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com