X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



اولین نگاه
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

اولین نگاه

سلام دوستان ببخشید همه چیز رو پاک کردم چون داستانم خیلی ضایع و بهم ریخته نوشته بودم و روزای اول اصلا حالم خوب نبود که بخوام قشنگ بنویسم الان سعی میکنم هرچیزی رو که یادم هست براتون بگم  الان که  دارم  همه چیز از اونجا شروع شد که یک خانواده ایرانشهری اومده بودند محل ما.و این ها از فامیل های شوهرخواهرم بودند توی.محلمون پیچیده بود مردم میگفتند که این خانواده اومدند چون پدرشون میخواد زن دوم بگیره و خانواده اون زنه بهش گیردادند که باید حتما زن اولت رضایت داشته باشه اونم میره ایرانشهر زن و بچه هاشومیاره که رضایت قانونی ازشون بگیره و ازدواج کنه.ولی من هنوز اون خانواده رو ندیده بودم اونموقع ۱۳سالم بود. وحتی میگفتن همین اقای که اومده زن دوم بگیره یه پسر داره پسرشم برده توهمین محل خاستگاری یه دختر.بهش ندادن حالا اون دخترکی بود دوست من اسمش پری بود .یه روز که بیرون بودم دیدم یه موتور ازجلوم رد شد یکی پسرعمه ام بود اون رانندهه رو نشناختم ولی حدس زدم که پسرهمون اقا باشه که میگن میخواد زن دوم بگیره .به هرحال اون روز گذشت من همش تواین فکربودم که پسره کی بوده باپسرعمه ام. عروسی پسرعمه ام بود  همگی رفتیم من و دوستم ناهید داشتیم بیرون قدم میزدیم یه لحظه چشمم افتاد به اون پسره بله خودش بود همون پسری که با پسرعمه ام چندروز پیش سوارموتور بودند دیدمش.همون بود خیلی بدجور بهم خیره شده بود یه پسر ۱۸_۱۷ساله بود خیلی هم مظلوم به نظرمیرسید.من که خیلی ازش خوشم اومد ولی زیاد بهش نگاه نمیکردم چون همه فامیل بودند میترسیدم برام حرف دربیارن.تا صورتشو میکرد اونور نگاش میکردم عروسی تموم شد اومدیم خونه منم همش توفکر اون پسره بردم خدایا این کیه.به هرحال اون شب گذشت و دو روز بعد شبش خواهرزاده ام که کوچیک بود گم شد خونه خواهرم نزدیک خونمون بود شوهرخواهرم خونه نبود زنگید به برادرشوهرش گفت بچه گم شده بیابگردیم پیداش کنیم همه دور خونه خواهرم جمع شده بودیم .یدفه یه موتور اومد پسرعمه ام .بود برادرشوهرخواهرم .چون دامادم پسرعمه ام هست.یه موتور دیگه پشت سرش اومد خوب که نگاش کردم همون پسره بود بازم دیدمش خدایا این کیه اینجا چکارمیکنه رفتن بگردن دنبال بچه خواهرم.بچه رو پیداکردند خونه همسایه بود من به راه افتادم برم خونمون خونه نزدیک بود.پسره هم ازکنارم باموتور رد شد که بره چراغ موتورش افتاد توچشمام.چراغو زد پایین و رفت گمونم خودش اینکارو کرد که شناساییم کنه واسه همین چراغ موتورش رو انداخت توصورتم چون تاریک بود میخواست خوب نگام کنه من اینجورفکرمیکنم. ولی اونقد توفکرش بودم که این دفه واقعا عاشقش شدم ازنگاه اونم فهمیدم که اون هم نسبت به من بی تفاوت نیست.خدامیدونه چقدبفکرش بودمچقد دعامیکردم باز ببینمش .یه روز پدرم همون خانواده ایرانشهری رو پدرم دعوت کرد اومدند دو روز موندند دیگه میخواستن برن یدفه یکی در زد شوهرخواهرم خونه ما بود در روبازکرد وای خدای من این همون پسربود بله حدسم درست بود این پسرهمین خانواده بود که دعوتمون بودند.و پدرشون میخواست زن دوم بگیره اونم تا چشمش به من افتاد شوکه شد هی نگاه رد و بدل میکردیم دیگه خانوادگی به راه افتادند که برن.منم بیرون جلوی خونه ایستاده بودم مادرم بامادرش خدافظی کرد رفتند.منم چشمم دنبال ماشین بود خیلی ناراحت بودم فکرمیکردم میخوان برن شهرشون ولی نه رفته بودن خونه عمه.ام.دوسه روز گذشت و باز اومدن.اینبارعشق من همراه بود. دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم خیلی همدیگه رو نگاه میکردیم ما هیچ کدوممون گوشی نداشتیم نامه بهم میدادیم ولی اینم بگم عشقمون پاکه پاک بود فقط با.نگاهامون عشقمون رو بهم ابراز میکردیم حتی تونامه ها چیزی ازعشق نبود یک هفته خونه ماموندند قرار بود پدرش خونه رو بزنه به نام مادرش بعد مادرشم رضایت بده که اون بره زن دوم بگیره. چندروزی که خونه مابودند مادرش به مادرم گفته بود پسرم رو داماد کن خیلی دخترتومیخواد مادرم گفته من هیچ کاره نیستم باید به پدرش بگید.تااینکه پدرش هم به پدرم گفته بود پدرم درجواب گفته دخترم از بچگی عروس عموشه.فقط یه بهونه بود ومن عروس عمو نبودم.
برچسب ها : دفعات بازدید : 11
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com