X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



از زندگیم میگم
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

از زندگیم میگم

خب حالا از زندگیم باشوهرم میگم خیلی اذیتم میکنه این همه خوبی که درحقش کردم ولی همیشه بی منته هیچوقت نشده که بعم بگه توی این خونه زحمت میکشی خسته میشی واقعا هم زحمت.میکشم.روی تمیز کردن خونه خیلی حساسم گرچه اونا میریزن و میپاشن ولی من تمیزمیکنم گاهی وقتا خیلی بی منتی حرف میزنه انگار.که من هیچکاری نمیکنم و میخورم ومیخوابم فقط خدامیدونه.همین پریرشب تخم شربتی گرفته بود اورده بود ریخت تویک لیوان گذاشت روی اوپن .که هرصب اب کنه بخوره تابلو روی اوپن بودن من فقط کردمشون داخل یک پلاستیک گذاشتم توی کمد اشپزخونه شب که میخواست ازشون بخوره دید روی اوپن نیستن انتظار داشت من اون تخم ها رو تا یک ماه تا وقتی تموم میشن توی همون لیوان که بودن روی اوپن بزارمشون مهمون میادمیره زشته مردم چی میگن .میگن بی سلیقه است کلی دعواکرد بدوبیراگفت که چرا گزاشتیشون توی پلاستیک توی کمد باید روی اوپن میزاشتی هروقت خواستم بخورم هیییی خداااااااا بهم گفت یکم ب زندگیت برس گفتم چرا چکارکردم گفت.تخمارو نزاشتی روی اوپن گزاشتی توی کمد.عجب دیگه بهونه ای نداشت یعنی هفته ای دو یا سه بار اشکمو درمیاره میرم زیر پتو گریه میکنم حتی خودشم نمی فهمه که گریه کردم صدامم درنمیارم که بفهمه.فقط میرم زیر پتو اونقد گریه میکنم و میگم خدایا کمکم کن خدایا خسته شدم .فقط خدامیدونه به هیچکی هم نمیگم.بعدهم بلند میشم میرم صورتمو میشویم بدون اینکه بفهمه گریه کردم.به روی خودم نمیارم.من توی سختی هایی که میکشم به جزو خدا کسی شاهدم نبوده حتی خانواده ام نمیدونن.خیلی بسرم میده که بعضی ها رو نمیشه اینجا گفت شاید بعد نوشتم و رمز براش گزاشتم بعضی وقتا بهم میگه توپدرت اینجوره پدرت فلانه.خانواده توهیچی ندارن درصورتی که وقتی بامن ازدواج کرد یه معتاد و اس پاس دانشجو بود که همون پدرم منو نگه داشت و بچه مونو بزرگ کردن ماهیچی نداشتیم کرایه اش رو همون پدرم میداد که الان بهش فحش میده.بله این روزگاره.وقتی این حرفارومیزد باخودم میگفتم خدایا چرامن رو به عشقم نرسوندی لااقل اون اینجور بهم نمیگفت.ولی نه همه متل هم هستن همون عشق هم پدرم رو حرف بد گفت من روی پدرم خیلی حساسم.خدااااا من کی راحت میشم من کسیو ندارم که درکم کنه خدایا میشه یه روز راحت بشم میشه یه روز که کسی رو داشته باشم  درکم کنه به خانواده ام بدوبیرا نگه هم سطح خودم باشه نه نمیشه من باید بسازم من بچه دارم باید بچه هامو بزرگ کنم خدایا دیگه به زنده بردنم راضی نیستم.بس سختی کشیدم وخودم رو نفرین کردم همش سرنماز دعامیکردم زودتر بمیرم راحت شم ازاین زندگی.برای همین یه بیماری از رب برام اومد یه بیماری که درمان نداره درمانش فقط باقرصه.اگر یه روز قرص نخورم ...کم خونم خونم روی۴هست من اصلا سابقه کم خونی نداشتم این بیماری سر زایمان دومم نصیبم شد  متاسفانه بدنم اونقد ضعیفه که وقتی میخوان خون بهم وصل کنن بدنم میسوزه و خون رو قطع میکنن میگن اگر وصلت کنیم ممکنه فلج بشی چون خون بدنت رو داره میسوزونه بله به.محض اینکه چند قطره خون وارد رگ هام میشه بدنم متل اتیش از سرتا پا میسوزه.که جیغ میزنم و اوناهم خون رو قطع میکنن و مجبورم هرروزی۵تا قرص اهن خارجی بخورم.  الان دیگه دوساله ولی خوب نشدم دوماه که قرص نخورم باز یه روز بیهوش شدم دکترگفت باید قرصاتو حتی یک روزم قطع نکنی دوروز که روزه بودم باز حالم بدشد.الان اومدم پابوس امام اومدم بهش التماس کنم بگم یا من رو ازهمه این سختی ها نجاتم بده یااینکه سریک بهانه من رو ببره پیش خودش شماهم دعاکنید  خیس اشکم فعلا حالم.خوب نیست
برچسب ها : دفعات بازدید : 4
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/7 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com