X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
خانه ی. من
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

باید آرام رفت

باید آرام رفت آنقدر آرام ک حتی روزی دلش برای صدای قدم هایت تنگ شود
آنقدر آرام ک از این ارامشت دق کند
این سزای کسی است قدرت راندانست
برچسب ها : دفعات بازدید : 0
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/6/18 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

بار الها مرا دریاب

عشق؟؟
شماهم عاشقین؟؟
عشقتون بهتون خیانت کرد؟
ولی بخشیدین؟
بخاطر خودتون ک عاشقش بودین بخشیدین ولی نمیتونی فراموش کنین؟
مال شما نیست؟
هرشب چشم انتظاری بیاد دیر میاد؟
در حسرت این موندی ک یه روز تلفنی باهاش حرف بزنی ولی کار داره؟
نمیاد پیشت؟
بهت توجه نمیکنه؟
محبت نمیکنه؟
میدونی چکار کن؟
ازش بگذر خودتو اذیت نکن اون هیچیوت مال تو نمیشه اون برای تو تلاش نمیکنه اون حتی برای چند دقیقه صحبت کردن زنگ زدن تلاش نمیکنه زیادی هستی خودت بفهم برو بیرون بهش فکر نکن اون اگه دوستت داشت برای خوشحالیت دنیا رو بپات میریخت مگه بهت نمیگه دنیامی؟ منم مثل توام منم گذشتم خدا رو ک دارم دیگه هیچی نمیخوام دیگه نمیخوام چشم انتظار آدمی باشم که از اول باهام بد کرد هرچی هم خوبی بهش کردم اشکال نداره وظیفه خودمو انجام دادم عشقم بود اون بد بود من چرا بد باشم میرم از زندگیش تا بتونم نفس بکشم چشمام از بی بی خوابی سرخ نمیشه ارومم
برچسب ها : دفعات بازدید : 2
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/5/21 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

آه خدا

خوابم نمیاد
خدا جون دلم میخاد اروم بخوابم
کاش خدا برای آدم لالایی میگفت
برچسب ها : دفعات بازدید : 8
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/2/20 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

خداجونم

خدا جون دلم گرفته دنیای بی ارزشتو زود تمومش کن
چرا هرچی میگم منو نمیبری پیش خودت من یه آدم گناهکارم حق داری
منو نگانکن ولی بحرفام گوش بده میدونی جز تو کسیو ندارم
گوش بده به حرفام بعد بگو تو بنده ی بدی بودی
خدا من عاشق بودم میدونی فرق منو تو باهم چیه تو عاشق نشدی درد منو ن میفهمی
ولی عاشق بندهاتی هرچقد بدی میکنن می بخشی منو روسیاهو نمی بخشی
من عاشق بودم نمیگم تورو نمیدیدم ولی عاشق بودم آرزوم لمس کردنش بود
به بزرگیت قسم بیادت بودم ولی عاشق بودم بفهم منو
خسته ام دیگه نمیخوام به کسی دل خوش کنم هیچکی منو نمی فهمه
منو ببر پیش خودت
برچسب ها : دفعات بازدید : 10
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/2/11 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

هی خدااا

خیلی مریضم دلم میخواست یکی دوستم داشت دلسوزم بود کنارم بود دستشو میزاشت رو سرم ارومم میکرد
میگن عشق
عشق کجاست
پس چرا تواین حال پیشم نیست
ازم قهره عشق مگه قهر میکنه حالم خرابه دارم درد میکشم هیچکی کنارم نیست
حتی اگه بدترین دردها رو بکشم نمیرم سراغش چون اگه دلسوزم بود
تنهام ن نمیزاشت
به خودم می پیچم و بغض تو گلومه خدایا من عشق میخوام
من زندگی میخوام من آرامش میخوام خدایا من این حالتو نمیخوام
چرا یه دلسوز نصیبم نکردی چرا عشق نصیبم نکردی چرا زندگی نصیبم نکردی
هیچکی هست تواین دنیا دلسوزم باشه
نه بخدا هیچکی نیست همشون بفکر خودشونن
برچسب ها : دفعات بازدید : 11
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/2/11 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

,دلم گرفته

الان نیست ساعت 11شبه من منتظر پیامشم
بفکر من نیست خدا من چکارکنم
تو دنیا یه عشق فقط دارم این عشقو ازم نگیر
میترسم از روزی ک دیگه نباشه بره
میترسم ازوقتی که دیگه بهم احساسی نداشته باشه
میترسم خدا
عشقمون روتااابد نگه دار
ازم نگیرش
تنها بی کس میشم دیگ کی بهم میگه فرزوکم
هی خدا نذار دعوا کنیم نذار منو عشقمو ازهم جدا کنن
برچسب ها : دفعات بازدید : 10
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/2/2 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

دلم گرفته خداوند..

نمیدونم آخر چی میشه ازهم جدا میشیم یانه

من اون جفتمون آدم اعصبی هستیم

بخدا نمیخوام بخاطر دعواهاممون ازدستش بدم

اون نباشه زندگی نیست

چکار کنم مال من بشه

یادعوا نکنیم

وقتی دعوا میکنیم نمیاد نازمو بکشه منم لج میکنم

میدونم آخرش همین باعث میشه جدا بشیم

هی خدا

چکار کنم من بدون اون میمیرم
برچسب ها : دفعات بازدید : 13
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/2/2 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

....

دوستانن سلام من امدمم
برچسب ها : دفعات بازدید : 10
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/1/31 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

یادخدا ارامش دلهاست

سلام دوستان خوبید
ببخشیدمدت زیادیه که اینجا سرنزدم زیاد که نه ولی خب
شماهم ماروفراموش کردین چکارکنم چی بگم
موفق باشید
برچسب ها : دفعات بازدید : 12
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/11/8 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

من اومدم

سلام همگی
نظرات همتون روخوندم خوشحال شدم که بهم سرمیزنین فعلا که جز شما کسیوندارم اونایی هم که گله کردندچراجوابشون رونمیدم چون جوابی ندارم بدم من دلم میخواد فقط دوست وبی باقی بمونید اینکه حواب نظرات شمارو بدم یاندم فرقی بحالم نمیکنه ولی ازاینکه هستین وراهنماییم کردین ومیکنین خیلی بهم کمک کرد وخوشحالم
بابت همچیز ممنونم وسپاس فراوان
سپاس سپاس
ابجی عزیزم رها سیدی گفتند که ایمیل میفرستن و پاسخی دریافت نمیکنن
خواهرگرامی من
خب بخدا من به دلیلی ایمیل قبلیم پاک شد و از نو دوباره ایمیل ساختم برای همینه که ایمیل شمانمیاد
چون ایمیلم عوض شده !!!
این روزا گرفتارم موقع امتحاناتم هست وباید صفت وسخت بخونم امتحاناتم از۶دی ماه شروع میشه واصلا امادگی ندارم
التماس دعا
دوستتون دارم
میبوسمتون ابجیای گلم
خدانگهدار
برچسب ها : دفعات بازدید : 15
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/10/2 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

سلام

سلام نمیدونم چرا بعداز یه مدت اومدم دارم مینویسم شاید دلیل اینکار دلتنگی باشه مدتهاست‌که وبلاگ سرنزدم احتمالا خیلی ازشما دوستان ناامید شدید ولی بازم جایی برای درد دل‌کردنم دارم اونم اینجاست بله دوستان موضوع مهمی که باید بگم اینکه همه چیز تموم شد همون چیزی شد که هم من میخواستم هم شما
دیگه خودم تمومش‌کردم هرچه زودترباید اینکارومیکردم
یه روز‌که از دلتنگی زنگ زدم گفتم الو الو دیدم صدایی نمیاد بعداز نیم ساعت دیدم پیام داده که من‌حموم بودم وهمسرم گوشی رو برداشته وصدای تورو شناخته همونطور‌که‌گفتم من و زنش از کودکی‌باهم دوست بودیم
وبهترین رفیقم بود
منم از اون روز باخودم وخدای خودم عهد کردم وتوبه کردم تا ابد از زندگیش برم و حتی اگر ازدلتنگی بمیرم طرفش نرم الان سه هفتس ازش هیچ خبری نگرفتم منی که اگر یک هفته میگذشت از دلتنگی میمردم وحتما براش اس میدادم حتی اگر فحشم میداد
ولی حالا نه دیگه خبری ندارم
تموم‌شد
تموم
برچسب ها : دفعات بازدید : 16
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/8/28 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

از زندگیم میگم

خب حالا از زندگیم باشوهرم میگم خیلی اذیتم میکنه این همه خوبی که درحقش کردم ولی همیشه بی منته هیچوقت نشده که بعم بگه توی این خونه زحمت میکشی خسته میشی واقعا هم زحمت.میکشم.روی تمیز کردن خونه خیلی حساسم گرچه اونا میریزن و میپاشن ولی من تمیزمیکنم گاهی وقتا خیلی بی منتی حرف میزنه انگار.که من هیچکاری نمیکنم و میخورم ومیخوابم فقط خدامیدونه.همین پریرشب تخم شربتی گرفته بود اورده بود ریخت تویک لیوان گذاشت روی اوپن .که هرصب اب کنه بخوره تابلو روی اوپن بودن من فقط کردمشون داخل یک پلاستیک گذاشتم توی کمد اشپزخونه شب که میخواست ازشون بخوره دید روی اوپن نیستن انتظار داشت من اون تخم ها رو تا یک ماه تا وقتی تموم میشن توی همون لیوان که بودن روی اوپن بزارمشون مهمون میادمیره زشته مردم چی میگن .میگن بی سلیقه است کلی دعواکرد بدوبیراگفت که چرا گزاشتیشون توی پلاستیک توی کمد باید روی اوپن میزاشتی هروقت خواستم بخورم هیییی خداااااااا بهم گفت یکم ب زندگیت برس گفتم چرا چکارکردم گفت.تخمارو نزاشتی روی اوپن گزاشتی توی کمد.عجب دیگه بهونه ای نداشت یعنی هفته ای دو یا سه بار اشکمو درمیاره میرم زیر پتو گریه میکنم حتی خودشم نمی فهمه که گریه کردم صدامم درنمیارم که بفهمه.فقط میرم زیر پتو اونقد گریه میکنم و میگم خدایا کمکم کن خدایا خسته شدم .فقط خدامیدونه به هیچکی هم نمیگم.بعدهم بلند میشم میرم صورتمو میشویم بدون اینکه بفهمه گریه کردم.به روی خودم نمیارم.من توی سختی هایی که میکشم به جزو خدا کسی شاهدم نبوده حتی خانواده ام نمیدونن.خیلی بسرم میده که بعضی ها رو نمیشه اینجا گفت شاید بعد نوشتم و رمز براش گزاشتم بعضی وقتا بهم میگه توپدرت اینجوره پدرت فلانه.خانواده توهیچی ندارن درصورتی که وقتی بامن ازدواج کرد یه معتاد و اس پاس دانشجو بود که همون پدرم منو نگه داشت و بچه مونو بزرگ کردن ماهیچی نداشتیم کرایه اش رو همون پدرم میداد که الان بهش فحش میده.بله این روزگاره.وقتی این حرفارومیزد باخودم میگفتم خدایا چرامن رو به عشقم نرسوندی لااقل اون اینجور بهم نمیگفت.ولی نه همه متل هم هستن همون عشق هم پدرم رو حرف بد گفت من روی پدرم خیلی حساسم.خدااااا من کی راحت میشم من کسیو ندارم که درکم کنه خدایا میشه یه روز راحت بشم میشه یه روز که کسی رو داشته باشم  درکم کنه به خانواده ام بدوبیرا نگه هم سطح خودم باشه نه نمیشه من باید بسازم من بچه دارم باید بچه هامو بزرگ کنم خدایا دیگه به زنده بردنم راضی نیستم.بس سختی کشیدم وخودم رو نفرین کردم همش سرنماز دعامیکردم زودتر بمیرم راحت شم ازاین زندگی.برای همین یه بیماری از رب برام اومد یه بیماری که درمان نداره درمانش فقط باقرصه.اگر یه روز قرص نخورم ...کم خونم خونم روی۴هست من اصلا سابقه کم خونی نداشتم این بیماری سر زایمان دومم نصیبم شد  متاسفانه بدنم اونقد ضعیفه که وقتی میخوان خون بهم وصل کنن بدنم میسوزه و خون رو قطع میکنن میگن اگر وصلت کنیم ممکنه فلج بشی چون خون بدنت رو داره میسوزونه بله به.محض اینکه چند قطره خون وارد رگ هام میشه بدنم متل اتیش از سرتا پا میسوزه.که جیغ میزنم و اوناهم خون رو قطع میکنن و مجبورم هرروزی۵تا قرص اهن خارجی بخورم.  الان دیگه دوساله ولی خوب نشدم دوماه که قرص نخورم باز یه روز بیهوش شدم دکترگفت باید قرصاتو حتی یک روزم قطع نکنی دوروز که روزه بودم باز حالم بدشد.الان اومدم پابوس امام اومدم بهش التماس کنم بگم یا من رو ازهمه این سختی ها نجاتم بده یااینکه سریک بهانه من رو ببره پیش خودش شماهم دعاکنید  خیس اشکم فعلا حالم.خوب نیست
برچسب ها : دفعات بازدید : 11
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/7 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

یاامام رضا

سلام بچه ها من رسیدم مشهد ولی متاسفانه هنوز نتونستم دست به ضریح امام برسونم خیلی شلوغه تا الان اونجا بودم الان هم اومدم خونه یه خونه گرفتم یه دوست هم برای خودم پیداکردم دخترخوبی هست بعدازظهر بازهم میرم .حرم .خب بچه ها الان دیگه داستان زندگیمو میگم فقط میگم که بدونید یک انسان میتونه چه همه سختی ها رو تحمل کنه یکی متل من.ولی ناشکر نیستم.من خداروشکر وضع مالی شوهرم بدنیست. اوایل زندگیمون شوهرم فقط یک دانشجو اس وپاس بود ولی الان وضعش خیلی خوبه.من اون روزا خیلی سختی کشیدم ۴سال هیچی نداشت من حامله بودم حتی چیزهایی که دلم میخواست پول نداشت برام بگیره مادرشوهرم بهمون کمک نمیکرد اونا اون موقع داشتن یک تک هزارتومنی هم بهمون ندادند و رفت برای پسر دومش ماشین خرید ماشینش هم ازدستش رفت چون دلموشکست من اون زمان سنم کم بود حامله هم بودم حتی عرضه نمیکردن برای من چیزی بگیرن بیارن اینقد دلم میموند شوهرمم دانشگاه بود هرچی داشت پول ترم دانشگاه میشد من چندتکه طلاهام دادم برای دانشگاهش اون موقع طلا داشتم چون هم مادرم برام گرفته بود وهم وام ازدواج رو که۴ملیون بود طلا گرفتیم. ۵ملیون طلا اون موقع زیاد بود همه.رو برای دانشگاه دادیم وضعمون بد بود یه روز که بامادرم رفته بودم سنوگرافی برگشتن رفتم خونه مادرشوهرم برای۳تادخترش لباس گرفته بود عرضه نکرده بود یکی واس من بگیره یا پولی چیزی بهم بده مادرم بیچاره کمکمون میکرد حتی کرایه دانشگاه شوهرم رو میداد.تااینکه بچه به دنیا اومد مادر شوهرم پیشم نیومد بعد از۷روز اومد.زودهم رفت گفت اومدم نوه ام ببینم..تااینکه دانشگاه شوهرم تموم شد رفت سرکار. حقوقش کم بود ولی برای مازیاد بود.وقتی دیدن شوهرم حقوق میگیره مادرش همیشه زنگ میزد که پول برای اون خواهرت بریز دانشگاهه برای اون یکی بریز فلانه .منم دخالت نمیکردم.ولی یاد اون روزا که عرضه نداشتن یک کیلو پرتقال برامم بیارن داشت خفه ام میکرد..کم کم ازحقوقش هرچندکم بود وباید همیشه هم بحساب خواهراش میریخت وسایل خونه.روگرفتیم. .و ازاون شهر رفتیم ولی مادرشوهرم دست بردار نبود دوتا دخترش روفرستاد پیش ما اونجا برن دانشگاه دیگه کلافه شده بودم ادم میخواد توخونه اش ارامش داشته باشه لی من ارامش نداشتم.خدایا بازم شکرت.پول دانشگاه خرج همه چیز گردن شوهر بدبختم بود منم هیچی نمیگفتم ولی اون روزا روهم نتونستم ازیادببرم.تااینکه دوباره اومدیم شهرخودمون اونا هم باهامون اومدند برادرش دعوا کرد بایک نفرخلاصه نمیخوام با جزییات بگم.دعوا طولانی شد  دیه خواستن گفتن توباید بدی شوهر بدبختم جور کرد داد اینجا هم اومدیم دیگه بدتر.مادرشوهرم.خواهرشوهرام همه هرروز خونمون بودند برادرشوهرم که ازجاش بلند نمیشد وقتی هم که میرفتن زنگ میزدن به شوهرم پول برامون بفرست دیگه کلافه شده بودم اصلا غر هم نمیزدم میگفتم چکارکنم خودشون باید فکرکنن.ولی ارامش نداشتم شبا تانصف شب بچه.هام بیداربودند خونه شلوغ بود صبا هم باید ساعت ۷بیدارمیشدم شوهرمو صبحانه بدم بعد هم نوبت ناهار و شام اونم واسه۱۰نفر.هرروز هم بجزو این خانواده شوهرم که خونه.من رو کردن پاتوق مهمون هم میومد دایی هاش خاله هاش هنوزم که هنوزه این وضع ادامه داره هرکسی از فامیلای من میاد خونمون بهم میگن توچطور تحمل میکنی چی بگم برم باشوهرم دعواکنم بگم خانوادت بگو برن اونوقت برام حرف دربیارن نه نمیتونم ولی فقط میتونم بگم هیچکس متل من بدبخت نیست من یک خانواده ۴نفری هستیم ولی درعوض هرروز توخونمون۱۰نفرهست میخورن میپاشن من باید تمیزکنم حتی کمکم نمیدن برادرشوهرم لباساشو میندازه توحمام مجبورمیشم بشورمشون اونم هرروز. کدوم عروس میاد اینکارو بکنه.کدوم عروس اینقد تحمل میکنه.ای خدا شوهرم چندوقت پیش گفت بیا ازاین شهر بریم توخسته شدی.منم ازخدامه مادرشوهرم که شنیده بود بهم گفت پسرمو ازم دور نکن.اگرهم رفتین اون۳تا بچه ام رو باخودتون ببرین من خودمم هر هفته میام خونتون دیگه بیخیال شهر دیگه ای شدم چون من هرجابرم اینا ولکن نییستن فقط بخاطراینکه بیان بکنن بخورن تیغ بزنن.خب منم بخدا راضی ام اصلا هرچی داره بهشون بده ولی من رو توخونه خودم راحت بزارن بشینن توخونه خودشون من خودم هرماه پول بحسابشون میریزم ولی اینحوری ارامش من روگرفتن هرکسی میخواد توزندگیش ارامش داشته باشه من بااین اوضاع دارم روانی میشم. به شوهرم گفتم توشهر مادرم برام خونه درست کن دقیق کنارخونه پدرم بهم زمین دادن.شوهرم رفت خونه ساخت بریم اونجا.ولی مادرشوهرم تا فهمید اوضاع اینجوریه به شوهرم گفت کنارخونتون برای منم دوتا اتاق درست کن منم میام اونجا با بچه هام خدایا شکرت چکارکنم این ها بماند برادرشوهرم که صاحب اختیار شده ماشین رو بدون اجازه برمیداره میره شوهرم باید با اژانس بره سرکار.حتی کارت عابر شوهرم دست اونه .نمیرارن پس اندازی داشته باشیم. تازه مادرشوهرم میگفت پسرم ازدواج کنه خونه نداره میاد باشما زندگی میکنه همینم کم مونده با جاری تویه خونه باشم خدایا بهم صبربده خدایا تورو بحق فاطمه زهرا تورو به حق این روزهای مبارک اینارو اونقد بده که دست از سرما بردارن خدایا ارامش میخوام  خدا خودت میدونی بخاطر تو سکوت کردم خداشاهده باهیچکس ازاین موضوع نگفتم حتی به مادرم. اصلا ازخانواده شوهرم بد نمیگم این همه بسرم میدن ازغیبت خوشم نمیاد مادرم بعضی وقتا که میاد بهم سربزنه این وضع رو می بینه ناراحت میشه میگه به شوهرت بگو اینا رو حالی کنه تاکی میان سربار تو باشن.من درعوض مادرم رو دعوا میکنم ومیگم خانواده اش هستن وظیفشه که بهشون بده حتی اگر خونه.رو جلو بگیرن حق دارند جلوی مادرم طرف داریشون رو میکنم عادت ندارم از سختی هام به کسی بگم یا غیبت بکنم اگر اینجا نوشتم فقط بخاطراینکه دلم پره شاید یه روز همه چیز رو اینجا حذف کنم
برچسب ها : دفعات بازدید : 27
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/7 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

دارم.میرم.زیارت

الان.که دارم مینویسم توراه مشهدم دارم میرم پابوس امام میخوام تا اونجا.که.میرسم داستانمو کامل گفته باشم قبلا واضح نبود داستان من ازپایین خونده میشه روبه بالا قسمت های اول پایینه کسایی که خواستین داستانمو.کامل بدونین ازپایین بخونین بیایین بالا. اومدم خونه شوهرم باهاش زندگی کردم دنیام جهنم شده بود خدایا چراعشقم بامن اینجورکرد چرا بعدازاینهمه سختی که کشیدم گفت برو .مرگم رو ازخدامیخواستم.بعداز چندین ماه ازش سراغ نگرفتم تا اینکه بازهم حامله شدم یعنی این بچه دومی رو خودم خواستم تصمیم گرفتم که حامله بشم گفتم شاید اینجوری زندگیم دوامش بهتر بشه شاید بخاطر بچه هام بتونم زندگی کنم بعد یه روز اس دادم براش ابراز پشیمونی میکرد ومیگفت غلط کردم میگفت خاله ام که میخواسته من دخترشو بگیرم برام جادو کرده و منو ازت دلسرد کرده منو چیز خور کردن دست خودم نبوده اون حرفا رو بهت گفتم بعد پشیمون شدم نه اینطور نبود من ۲ماه موندم ولی بازبهم گفت برو بعد ازدوماه رفتم.فقط بهونه میاورد.عشقی که ازبچگی بوجود اومده عشقی که توی نگاهمون خلاصه میشد یعنی با جادو خراب شد نه هیچکی نمیتونه یک عشق رو بهم بزنه مگراینکه خودت بخوای.کاری که بامن کرد هیچکس دلش نمیومد با دشمنش انجام بده گله کردم خیلی گله کردم و بازهم بهم گفت طلاق بگیر اینبار حامله بودم وفکر اون روزا روکردم که اون بچه ام بخاطر عشق من چه سختی.ها کشید اینبار دوتا رو باید زجر میدادم من درسته عاشقم ولی یک مادرهم هستم عاشق بچه هامم هستم ولی اون رو بیشتراز بچه ام خواستم وبراش هرکاری کردم حتی به قیمت توسری خوردن بچه ام که خودم هیچ بماند خدا میداند چیا بمن گذشت.دیگه حسی نداشتم دیگه نتونستم چطور اعتماد میکردم به کی اعتماد میکردم به کسی.که تا ابروی خودم وخانواده ام پیش رفتم هنوز که هنوزه مردم حرف بدم میگن هنوز سرکوفتم میدن فقط باخدا رازمو میگفتم رابطه پیامکی داشتیم تاسال۱۳۹۴ بهش گفتم برو ازدواج کن گفت به جز توب کسی حسی ندارم بعد یه روزی بهم گفت حالا که اصرارمیکنی من میرم یجا خاستگاری من یه دوست داشتم اسمش پری بود ازدواج کرد ازشوهرش جدا شد بهش گفتم برو باهاش ازدواج کن.اون دختر دوست من همین پری همون کسی بود که توی قسمت اول داستانم گفتم که عشقم قبل از اشناشدن بامن به خاستگاریش رفته بود بخاطراینکه نشون کرده پسرعموش بود بهش جواب رد دادن والان دیگه پری ازدواج کرده بود و ازشوهرشم جداشده بود عشقم رفت خاستگاری وعقدش کرد بازهم قسمتش همون شد همون کسی قبل ازمن خاستگاریش کرد تاشب عروسیش اس نداد اون روز اس داد گفت امشب عروسیمه.منم خیلی اون شب زجر کشید چندتا دونه قرص الپرازلام خوردم که بخوابم و اون شب رو تحمل.کنم من خوشبختیشو میخواستم ولی عروسی عشقم بود عروسی ارزوم بود قرص خوردم وخوابیدم تاچندروز براش اس ندادم بعد که دادم بهم گفت من دوستش ندارم بخاطرتوباهاش ازدواج کردم چون توگفتی توروخدا طلاق بگیر بیا زن دومم شو من دلم فقط توررمیخواد دیگه نمیشد دیگه راحی.نبود تاهمین چند ماه پیش باهم رابطه پیامکی داشتیم ولی متل قبل نبود جوابمو خوب نمیداد میگفتم چرا جوابم نمیدی میگفت شارژ ندارم اول زندگیش بود حق داشت وضع مالیش بد بود.من براش شارژ میفرستادم که بتونه.جوابمو بده ولی بازهم.جوابمونمیداد دیگه یقین پیداکردم که شارژ ندارم بهونه است اون میخواد ازشرم خلاص شه شاید ازم خسته شده یه روز که خیلی اعصبی شدم بعش گفتم باش دیگه اس نمیدم شارژایی هم که فرستادم صدقه بوده.اونم بخاطرهمین حرفم کلی فحش به خودم وپدرم داد و شارژمم پس داد اینبار دیگه مطمعن شدم شارژ بهونه بوده.دیگه دلم شکست بهم فحش داد تصمیم گرفتم دل نوشته هامو اینجا بنویسم شاید یه روزی بیاد و اینجا رو بخونه وقتی که من دیگه نیستم این تمام داستانم نبود این خلاصه اش بود اینکه چقدر باهام دعوا.میکرد اینکه بخاطر دعواهاش چندین بار قرص خوردم و تالب گور رفتم اینا بماند...
برچسب ها : دفعات بازدید : 6
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

دلتنگش شدم

عروسی تموم شد و روزها میگذشت.۵ماه بعداز عروسیم بود یه روز که گوشی داداشم دستم بود یه دفه اسم عشقمو دیدم شمارشوبرداشتم بلافاصله با گوشی خودم براش اس دادم اول نشناخت معرفی کردم کلی خوشحال شد و ذوق زده خیلی هم گله کرد بهش گفتم که چی شده و چی به من گذشته اونم گفت رفتم شهرمون توی گرما کارگری کارمیکردم که بیام عقدت کنم.وقتی بهم خبراوردن که داری ازدواج میکنی باورنکردم اومدم دیدم حقیقته دیگه نتونستم بیام خونتون.گفت شب عروسیت تا صبح اشک میریختم من که حالم ازاون بدتربود.به هرحال باز خوشحال بودیم چندوقت گذشت من حامله شدم با عشقمم رابطه پیامکی داشتم.بچه به دنیا اومد پسربود. عشقم بهم گفت من بدون تو نمیتونم طلاق بگیر بیا مال خودم شو منم که ارزوم بود .بچه.ام دیگه یکسالش شده بود.بخاطرعشقم ازم خواست بخاطر دل خودم اومدم خونه بابام دیگه باشوهرم نرفتم و بدون دلیل گفتم طلاق میخوام اونم دوستم داشت گفت بمیرم طلاق نمیدم.خیلی سختی کشیدم محکم واستادم پای طلاق میرفتم دادگاه ومیومدم.بچه ام پیش خودم بود اونم سختی میکشید باخودم میگفتم این سختی ها می ارزه به یک لحظه با عشقم باشم.اونم هی میگفت زودتر ط بگیر دیگه طاقت دوریت ندارم منم نداشتم تاکه شوهرم دیگه خسته شده بود بهم گفت بیا یه جلسه دیگه توافقی ازهم جدابشیم من ازخوشحالی بال دراوردم بهش گفتم اونم خوشحال شد که دیگه مال من میشه چندروزی گذشت برام اس داد که دیگه نمیخوامت یعنی چی من براش زنگ زدم دلیل خواستم گفت بهت بی احساسم و عاشق یکی دیگه شدم برو طلاق رو هم کنسل کن برو دنبال زندگیت خدای من یعنییییی چیییییی من دوسال این همه سختی کشیدم بارها سرکوفتم دادن خانواده ام داداشم من روحتی.چندین بار زد که برم اشتی.کنم باشوهرم من بخاطر تووو باش میرم دلم شکست خورد شد ولی دلم پیشش بود دل کندن راحت نبود یکی دوماه موندم.که نظرش عوض بشه نه حرفش همون بودشوهرم که.میخواست برگردم پیشش منم بادل خون رفتم ازخداکمک خواستم ازذهنم پاک بشه اون روزا فقط یه نفرمیدونه چی بمن.گذشت اونم خداااا بس شاهد گریه هام زجر کشیدنام اگه یه روز براش اس نمیدادم میمردم اینبار چندماه.خبری نداشتم حرفاش هرروز توگوشم می پیچید. من مردم یبار دیگه متولد شدم خدا دوباره بهم عمر داد من یچیزی میگم شما میخونین ولی نمیدونین چی به من گذشت الانم که دارم مینویسم یاد اون روزا و زجر کشیدنام میفتم دارم له میشم شاید حقم بود نباید بهش اعتماد.میکردم نباید بخاطراون بچه کوچکم.رو اسیرمیکردم خدایا بازم حقم نبود قتل که.نکرده بودم
برچسب ها : دفعات بازدید : 19
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

کاش نمیرفت

وقتی رفت پسرداییم اومد خاستگاریم و خانواده ام ازخداخواسته بدون اینکه نظر من رو بدونن قبول کردن وحتی قرار عقدگذاشتن من که ازعشقم نه شماره ای داشتم ونه میدونستم چکارکنم عشقم دیگه شهری بود حتی تاحد خودکش رفتم مواد مخدره گرفتم وخوردم زودمتوجه شدند بردنم بیمارستان خوب شدم مرخص که شدم گفتن بیابریم خرید عقد من نرفتم مادرم و زن داداشم رفتن حلقه رو اندازه دست زن داداشم گرفتن.خریدکردن اومدند مادرم بهم گفت بیابریم خیاطی لباست اندازه بگیر کارها کرد نرفتم یه لباس ازم برداشت برد اندازه همون برام بدوزه.فرداشبش عقدمون بود وچون من به سن قانونی نرسیده بود م و زیر ۱۵سال بودم و عقد محضری حکم رشد میخواست اینم طول میکشید باهم نقشه کشیده بودند زود عقد روتموم کنند.یکی از رفقای شوهرم عاقدبود و اونو اوردن توخونه .صیغه محرمیت روخوند من بله رو نگفتم و خودشون درستش کردند.ازمایش واینا هم موند واسه بعد.این روزا گذشت ومن ازعشقم خبری نداشتم دلم داشت میترکید فقط خدا میدونست چی میکشم.یک ماه بعد قرار عروسی گزاشتن.و رفتن خرید اینبارمن باهاشون رفتم. بخاطر عشقم رفتم گفتم شاید ببینمش به مادرم گفتم لباسامو میدیم زن بابای عشقم بدوزه وچون زن باباش خیاط بود.رفتیم خونشون زن باباش گفت که عشقم همونجاست اومده و الان با پدرش رفتن بیرون والان میان من چون خواهرشوهرمم باهامون بود گفتم پس مابریم ولی خداشاهده دلم براش پر میزد خداخدامیکردم تا ما هستیم بیاین.یدفه بیرون صدای ماشین شد بوق زد فکرکردم عشقم و باباش اومدند ازخوشحالی داشتم سکته میکردم ولی نه اونا نبودن پدرشوهرم بود اومده بود دنبالمون رفتیم دیگه به دیدنش امیدی نداشتم رفتیم خونه نمیخوام از عروسیم کامل بگم برام تلخه خلاصه عروسی تموم شد و من موندم یه دنیا غم کاش عشقم میومد جلوی عروسی رومیگرفت کاش




برچسب ها : دفعات بازدید : 12
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

پدرش خونه رو زد به نام مادرش و مادرشم رضایت داد اونم رفت زن گرفت و بعد عشقم مادرشو برد شهرشون رسوند وخودش اومد چون زن باباش مال شهرمابود اونم همیشه با پدرش و زن باباش میومد خونمون و بهم نامه میدادیم میمردیم واسه نگاهاش .هم.چندوقتی گذشت بازهم پدرش خاستگاری کرد و پدرم گفت نه.درست من روبه روی شهرام بودم پدرم بود پدرش بود مادرش مادرم همه بودند تا اینکه پدرم باز جواب رد داد اینبار سومین بار بود که میومدن خاستگاری.ولی بازهم پدرم گفت نه دخترم عروس عموشه.تااینوگفت عشقم جلوی همه سرشو گذاشت رو پاهاش ومتل بچه ها گریه میکردمنم دیونه شدم من هم گریه کردم اون شب همه فهمیدن چقد همدیگه رو میخواهیم عشقم بلند شد رفت بیرون چندلحظه بعد منم به یک بهانه رفتم بیرون دیدم جلوی خونه نشسته داره گریه میکنه بهش گفتم اگه دوستم داری منتظرم بمون.اونم گفت من تورو خیلی دوست دارم و زود برگشتم توخونه که کسی مشکوک نشه هدفم ازاینکارفقط اروم کردنش بود بااینکه خودم حالم ازاون بدتربود ولی نمیتونستم ناراحتیشو ببینم چنددقه بعد اونم اومد توخونه چشماش قرمز بود روبه روش نشستم فقط نگاش کردم .اونم نگام کرد چه عشقی بود .بعد اخرشب اونا رفتند.من خیلی زود دلتنگش میشدم میمردم واسش اون بدتر از من وعاشقتربود.یکسال از عشقمون گذشت اونم هی میومد و میرفت دیگه منم۱۴سالم شده بود.خانواده ام میدیدن که دست بردار نیست بهش گفتند برو سربازی تموم که کردی بیا عقدکن.اونم بیچاره دفترچه پست کرد و اموزشی افتاد کرمان همیشه ازپادگان زنگ میزد به گوشی خونه بامامانم حرف میزد بیشتر وقتا من گوشیو برمیداشتم میگفت گوشیو بده مامانت بامن حرف نمیزد ولی بنظرم فقط زنگ میزد صدای منوبشنوه چون میدونست من گوشیوبرمیدارم منم خجالتم میشد باهاش حرف بزنم گوشیو میدادم مادرم.اونم خجالتی بود .دیگه.خودشو داماد مادرم میدونست وهمیشه بهش زنگ میزد.تااینکه یه نفر بهش رسونده که اینا دارن تو رو سرکاری میدن بهت گفتن بروسربازی اینا هیچوقت دخترشون رو به تونمیدن اونم از سربازی فرارمیکنه اومد گفت بهم اینجوری گفتن منم فرارکردم دیگه نمیرم سرباز فراری شد.بازهم هی میومد.ومن لحظه شماری میکردم واسه دیدنش.یه روز که خونه خواهرم بود وخواهرم اومد خونه.ما کارداشت به من گفت بچه ام خونه تنها توگهواره است برو بیداربشه گریه میکنه کسی نیست رفتم اونجا میدونستم عشقم چندروزه خونه خواهرمه چون از فامیلای نزدیک شوهرخواهرمه رفتم تو اتاق بچه رو برداشتم اون تواتاق اونوری بود ولی منودید سریع یه عکس ازتو جیبش دراورد بهم داد.منم گرفتمش چقدخوشحال شدم.اون عکس هم ازپیشم گم شد ومادرم عکس رو دیده بود فکرکرده ازپیش خودش افتاده ازش پرسیده اونم چون میدونسته از پیش من افتاده به مامانم گفته بله عکس از پیش خودم گم شده مامانم عکس رو بهش داده بود.بعد یه روز برام یه عطرگرفته بود خواهرم عطر رودید ولی نمیدونست مال.کیه.به هرحال.این روزا گذشت.و من سابقه سنگ کلوه داشتم یه روز که عشقم خونمون بود درد کلوه شدیدی گرفتم.از درد به خودم می پیچیدم عشقم صدامو می شنید داد میزدم گریه میکردم.تااینکه مادرم و داداشم منو بردن بیمارستان عشقم باموتور دنبالمون کرده بعد نفهمیده کدوم بیمارستان منو بردند برمیگرده و برگشتنی بس ناراحت بوده تصادف میکنه و کلی زخمی میشه منو که ازبیمارستان مرخص کردن اومدیم خونه دیدم عشقم اومد زخمی بمیرم براش کلی نگاهم کرد منم دیوانه.وار جون میدادم براش . تصادف کرده بود پیرهنش پاره شده بود داداشم داد گفت من بدوزمش باعشق دوختمش .دیگه گذشت و عشقم گیرداده بود که بزارین عقدش کنم وخانواده ام قبول نمیکردن تااینکه رفت کارکنه وبیاد عقدم کنه 
برچسب ها : دفعات بازدید : 20
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

اولین نگاه

سلام دوستان ببخشید همه چیز رو پاک کردم چون داستانم خیلی ضایع و بهم ریخته نوشته بودم و روزای اول اصلا حالم خوب نبود که بخوام قشنگ بنویسم الان سعی میکنم هرچیزی رو که یادم هست براتون بگم  الان که  دارم  همه چیز از اونجا شروع شد که یک خانواده ایرانشهری اومده بودند محل ما.و این ها از فامیل های شوهرخواهرم بودند توی.محلمون پیچیده بود مردم میگفتند که این خانواده اومدند چون پدرشون میخواد زن دوم بگیره و خانواده اون زنه بهش گیردادند که باید حتما زن اولت رضایت داشته باشه اونم میره ایرانشهر زن و بچه هاشومیاره که رضایت قانونی ازشون بگیره و ازدواج کنه.ولی من هنوز اون خانواده رو ندیده بودم اونموقع ۱۳سالم بود. وحتی میگفتن همین اقای که اومده زن دوم بگیره یه پسر داره پسرشم برده توهمین محل خاستگاری یه دختر.بهش ندادن حالا اون دخترکی بود دوست من اسمش پری بود .یه روز که بیرون بودم دیدم یه موتور ازجلوم رد شد یکی پسرعمه ام بود اون رانندهه رو نشناختم ولی حدس زدم که پسرهمون اقا باشه که میگن میخواد زن دوم بگیره .به هرحال اون روز گذشت من همش تواین فکربودم که پسره کی بوده باپسرعمه ام. عروسی پسرعمه ام بود  همگی رفتیم من و دوستم ناهید داشتیم بیرون قدم میزدیم یه لحظه چشمم افتاد به اون پسره بله خودش بود همون پسری که با پسرعمه ام چندروز پیش سوارموتور بودند دیدمش.همون بود خیلی بدجور بهم خیره شده بود یه پسر ۱۸_۱۷ساله بود خیلی هم مظلوم به نظرمیرسید.من که خیلی ازش خوشم اومد ولی زیاد بهش نگاه نمیکردم چون همه فامیل بودند میترسیدم برام حرف دربیارن.تا صورتشو میکرد اونور نگاش میکردم عروسی تموم شد اومدیم خونه منم همش توفکر اون پسره بردم خدایا این کیه.به هرحال اون شب گذشت و دو روز بعد شبش خواهرزاده ام که کوچیک بود گم شد خونه خواهرم نزدیک خونمون بود شوهرخواهرم خونه نبود زنگید به برادرشوهرش گفت بچه گم شده بیابگردیم پیداش کنیم همه دور خونه خواهرم جمع شده بودیم .یدفه یه موتور اومد پسرعمه ام .بود برادرشوهرخواهرم .چون دامادم پسرعمه ام هست.یه موتور دیگه پشت سرش اومد خوب که نگاش کردم همون پسره بود بازم دیدمش خدایا این کیه اینجا چکارمیکنه رفتن بگردن دنبال بچه خواهرم.بچه رو پیداکردند خونه همسایه بود من به راه افتادم برم خونمون خونه نزدیک بود.پسره هم ازکنارم باموتور رد شد که بره چراغ موتورش افتاد توچشمام.چراغو زد پایین و رفت گمونم خودش اینکارو کرد که شناساییم کنه واسه همین چراغ موتورش رو انداخت توصورتم چون تاریک بود میخواست خوب نگام کنه من اینجورفکرمیکنم. ولی اونقد توفکرش بودم که این دفه واقعا عاشقش شدم ازنگاه اونم فهمیدم که اون هم نسبت به من بی تفاوت نیست.خدامیدونه چقدبفکرش بودمچقد دعامیکردم باز ببینمش .یه روز پدرم همون خانواده ایرانشهری رو پدرم دعوت کرد اومدند دو روز موندند دیگه میخواستن برن یدفه یکی در زد شوهرخواهرم خونه ما بود در روبازکرد وای خدای من این همون پسربود بله حدسم درست بود این پسرهمین خانواده بود که دعوتمون بودند.و پدرشون میخواست زن دوم بگیره اونم تا چشمش به من افتاد شوکه شد هی نگاه رد و بدل میکردیم دیگه خانوادگی به راه افتادند که برن.منم بیرون جلوی خونه ایستاده بودم مادرم بامادرش خدافظی کرد رفتند.منم چشمم دنبال ماشین بود خیلی ناراحت بودم فکرمیکردم میخوان برن شهرشون ولی نه رفته بودن خونه عمه.ام.دوسه روز گذشت و باز اومدن.اینبارعشق من همراه بود. دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم خیلی همدیگه رو نگاه میکردیم ما هیچ کدوممون گوشی نداشتیم نامه بهم میدادیم ولی اینم بگم عشقمون پاکه پاک بود فقط با.نگاهامون عشقمون رو بهم ابراز میکردیم حتی تونامه ها چیزی ازعشق نبود یک هفته خونه ماموندند قرار بود پدرش خونه رو بزنه به نام مادرش بعد مادرشم رضایت بده که اون بره زن دوم بگیره. چندروزی که خونه مابودند مادرش به مادرم گفته بود پسرم رو داماد کن خیلی دخترتومیخواد مادرم گفته من هیچ کاره نیستم باید به پدرش بگید.تااینکه پدرش هم به پدرم گفته بود پدرم درجواب گفته دخترم از بچگی عروس عموشه.فقط یه بهونه بود ومن عروس عمو نبودم.
برچسب ها : دفعات بازدید : 15
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/6 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

تنهایی سخته

سلام فکرکنم یکسالی هست ک نیومدم سرنزدم دلم گرفته معتاد سیگار شدم تنها درمانم همینه وگرنه اروم قرار ندارم
برچسب ها : دفعات بازدید : 9
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1397/1/26 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس

کاش هرگز ندیده بودمت

عشق بی وفا
دل شکسته ام ز دست تو

کاش هرگز ندیده بودم تو را ...
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی

برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.

کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که

بر سر سفره اش نشستیم.

کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.

اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در

زیر پایم فرش حماقت.

الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان

برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.

به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم

با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر

نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را


برچسب ها : دفعات بازدید : 23
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : | اشتراک گذاری :
rss نوشته شده در تاریخ 1395/4/9 و در ساعت : ....... - نویسنده : ناشناس
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by shekastam.samenblog.com | designed by samenblog.com